مامانم تازه رفته تو اتاقش اما من هنوز یه ذره میترسم. وایسا ببینم!... چشمامو میبندم!... الانم سرمو قایم کردم تو پتوی قشنگ صورتیم که پر از گلهای بنفشه .
اوه! اینم «رسپینا» عروسک قشنگم. اونم یه لباس یاسی پوشیده درست مثل من و داره با چشمهای شیشهای و درشتش به من نگاه میکنه و من از ترس محکم بغلش میکنم و بهش میگم: « نترس رسپینای عزیزم!»
امشب اولین شبیه که من تو اتاق خودم و توی تخت قشنگم تنها میخوابم. مامان و بابا میگن من دیگه بزرگ شدم. ولی من یه رازی دارم! من اصلاً دوست ندارم بزرگ بشم! اما چرا بذار...، دوست دارم یه کم دیگه بزرگ بشم... اوه... .
نه نه، اصلاً !... ولی اگرم بزرگ شدم ، دوست دارم مثل خاله مرجون بشم !
خاله مرجون خالهی منه، آخ که چقدر قشنگه!........
طراحی و پیاده سازی :